تبلیغات
نور - شعر
نور

           چـند قـطعه شعـراز زبان حضرت زیـنـب در اربعـین کربلا



از من مپرس زینب من معجرت چه شد 

با من بگو برادر زینب سرت چه شد 

از من مپرس از چه لبت خشک و زخمی است 

با من بگو که ساقی آب آورت چه شد 

از من مپرس رخت تنت از چه خاکی است 

با من بگو که پیروهن پیکرت چه شد 

از من مپرس از چه زدی سر به محملت 

با من بگو در نظر مادرت چه شد 

از من مپرس در دل محمل چه دیده ام 

با من بگو که راس علی اصغرت چه شد 

از من مپرس از چه نمازت نشسته است 

با من بگو اذان علی اکبرت چه شد 

از من مپرس موی سرت از چه شد سپید 

با من بگو عمامه ی پیغمبرت چه شد 

از من بپرس شرح تمام سفر ولی 

دیگر نپرس شام بلا دخترت چه شد 




چگونه با تو بگویم چگونه خواهر رفت 

تمام سوی دو چشمم پس از برادر رفت 


به جای آن همه تیری که بر تنت آمد 


لباس کهنه و انگشتر مطهر رفت 


صدای حرمله می آمدو نوای رباب 


کنار نیزه طفلش زهوش مادر رفت 


حرم در آتش دختر نفس نفس میزد 


نگاه ها پی غارت به سمت دختر رفت 


برای غارت یک گوش واره کوچک 


دو چشم رفت ، گل سر شکست ، معجر رفت
 




ببین گرفته صدای من از صدا زدنت 

مگر به نیزه چه گفتی که بی هوا زدنت
 

تمام خاطرم از سفر فقط این است 


تمام راه به پیش نگاه ما زدنت 


هنوز صدای ناله ی طفلت نرفته از یادم
 

که گفت با نفس آخرش چرا زدنت 


هنوز پیش نگاه من است چون کابوس
 

به زیر دشنه و سر نیزه دست و پا زدنت 




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 آذر 1390 توسط کلب الحسین

قالب وبلاگ