تبلیغات
نور - داستان
نور

 داستان خاک برسری عمر لعنت الله علیه
                   
                  به یاد سید جوادذاکر



یک روز عمر به امیر المومنین (ع)گفت :من امروز ناهار چی میخورم؟

 امیر المومنین (ع):شیر برنج

عمر:برای اینکه حرفت اشتباه در بیاد وسر لج تو هم شده یه چیز دیگر میخورم

 امیر المومنین (ع):باشه...

عمر رفت خونه گفت :ناهار چی داریم؟

همسرش:شیر برنج

رفت خونه مامانش . ناهار چی دارید؟شیر برنج

خونه خواهرش همینطور

هر جا توانست رفت همه شیربرنج داشتن

ناراحت شد از شهر رفت بیرون

یک کاروان دید گفت به من ناهار میدین؟

گفتن باشه بشرطی که غذامون را هم بزنی

رفت هم زد دید شیر برنجه

از غذا نخورد کاروانیها گفتند چرا نمیخوری؟

گفت دوست ندارم

بهش شک کردند گفتند باید بخوری اما قبول نکرد

گرفتند کتکش زدند تا بخوره مطمِِِین بشوند چیزی تو غذا نریخته

به زور خورد

فرداش

 امیر المومنین (ع):دیروز ناهار چی خوردی؟

عمر:شیر برنج نخوردم

 امیر المومنین (ع):خوردی همراه با کتک...


 براولی و دومی وسومی واهل سقیفه تاقیامت لعنت

         




نوشته شده در تاریخ شنبه 19 آذر 1390 توسط کلب الحسین

قالب وبلاگ